تبليغاتX
HSPE

HSPE

 

راستش من توی زندگی خیلی سعی کردم خودم باشم. ولی عجیب از دیگران تاثیر پذیر هستم. نه اینکه هر چیزی روها ولی راستش خیلی تو زندگی ام سعی کردم الگو های مناسب در زمینه های مختلف داشته باشم. خلاصه امشب بعد از 25 سال نه همون 24 سال که داشتم تلیف نگاه می کردم. یکدفعه به این فکر کردم که من کی هستم و تو زندگی چی می خواهم. چقدر خودم هستم و چقدر دیگران هستم.

راستش این سوالیه که خیلی جواب روشنی براش ندارم. اینکه تو زندگی چی می خواهم. این رشد سریع و بیش از حد تکنولوژی هم که دهن ما را عنایت نموده. تا می یای یکیش رو یاد بگیری یکی دیگش می یاد سر کار. هی هم حس می کنی اگر با این آشنا نشی عقب می افتی و واقعا هم همین طوره. الان 10 ساله که کامپیوتر تو خونه ماست (اولیش P1 233 بود که هنوز هم بغل دستمه و کار هم میکنه) ولی مادر گرام من اصلا بلد نیست باهاش کار کنه. خوب حالا شما بگید من چقدر باید خودم باشم. چقدر باید از دیگران برداشت داشته باشم. چقدر باید به این هل دادن های تکنولوژی جواب بدم؟!!!!

دو تا چیز رو خوب می دونم:

اول اینکه خیلی دوست دارم رابطه خوبی با خدا داشته باشم. (باهاش جیک تو جیک باشم). دعا کنید که بشه...

دوم اینکه دوست دارم آدم علمی و با اطلاعاتی باشم.

سوم هم اینکه الان دیره باید بخوابم

ساعت 3:00 بامداده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 3:0  توسط Hamed Sarraf  | 

حالا ببین کی دارم می گم
امروز نگاه می کنند کی خوبه با اسرائیل تا اون رو دعوت کنند که نکنه در یک جلسه رسمی اسرائیلی ها یه وقت ناراحت بشوند.
فردا روزی خواهد آمد که اسرائیل رو به جلسات دعوت نکنند که نکنه یک کشوری بخاطر وجود اسرائیل نارحت بشه و جلسه رو ترک کنه!!

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 16:25  توسط Hamed Sarraf  | 

سلام من به محرم به ماه دلبر زینب                     به اشک سینه زنانش زنزد مادر زینب

سلام من به محرم به حال خسته زینب                 به بی نهایت داغ دل شکـسته زینب

سلام من به محرم به آنکه صاحب آن است            به کاروان بهاری که در مسیر خزان است

سلام من به محرم به غصه و غـم مهدی                به چشم کاسه ی خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم به خیمه های قشنگش            به اشک مهدی زهرا و به غصه دل تنگش

سـلام من به محرم به کربلا و جلالش                    به لحظه های پرازحزنِ و غرق درد و ملامش

سلام من به محرم به پرچم غم زهرا                     به گیسوان سپید و به قامت خم زهرا

سـلام من به محرم به تشنگی عجیبش                به بوی سیب و زمینِ غم و حسین غریبش

سلام من به محرم به ماه تشنگی دل                   به آن سه ساله محزون نشسته در درل محمل

سلام من به محرم به دست و با زوی قاسم            به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم

سلام من به حسین و به زخم سینه‏ى قاسم          که شد فداى عمویش به حجله در برهاشم

سـلام من به محرم به گاهواره ی اصغر                   به اشک خجلت شاه و گــوی پاره ی اصغر

سلام من به حسین و گلوى پاره اصغر                    به فرق غرقه به خون على اکبر و جعفر

سـلام من به محرم به قد و قامت اکبر                     به کام خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل         به نا امیدی سقا به سـوز اشک ابوالفضل

سلام من به حسین و به سوز و اشک ابوالفضل       بر آن دو دست بریده به فرق و مشک ابوالفضل

سلام من به محرم که برتر از رمضان است               همه شبش شب قدر و فضیلتش به از آن است

سلام من به حسین و به آن همه گل پرپر                که کرده ‏اند همه جان را نثار ابن پیمبر

سـلام من به محرم به اضـطراب سکـینه                  به آن ملیکه که رویش ندیده چشم مدینه

سـلام من به محرم به عاشقی زهـیرش                 به باز گـشتن حُر و عروج ختم به خیرش

سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش               به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم به زنگ محمل زیـنـب                 به پاره پاره تن بی سر مقابل زینب

سلام من به محرم به شور و حال عیانش                سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 7:11  توسط Hamed Sarraf  | 

همین می خواستم بگم از اینکه برای این جوان دعا کردید ممنونم.

خدا رو شکر پیداش کردن...

ای کاش زنده...

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 19:11  توسط Hamed Sarraf  | 

بچه ها پسر داییم که هم بازی دوران کودکی ام هم بود...

الان ۴۸ ساعته که نیست...

با ماشین رفته ته دره...

ماشین رو پیدا کردند. مچاله شده بود.

ولی خودش توش نبوده...

براش دعا کنید

گر نگهدار من آنست که من ميدانم
شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:29  توسط Hamed Sarraf  | 

تو دوران دبیرستان که بودیم یه دانش آموز سال بالایی داشتیم که خیلی شر و شور بود. یه جورهایی از هر انگشتش یک شرارتی می بارید. این شخصی محترمی که الان دارم ازش نام می برم، نمونه و الگوی بارز هر چیز بد و زشتی بود که انتظارش رو از یک دانش آموز ندارید. نمونه بارز تنبلی، بی قیدی، بی بند و باری، بیخیالی، اخلاق بد، موجب آزار و اذیت اساتید و خلاصه مرکز و مبدا هر نوع خراب کاری، توی مدرسه بود. طوری که اگه یه اتفاق ناجوری توی مدرسه رخ می داد، از بچه های سال پایینی گرفته تا بچه های سال بالایی و اساتید و مدیر و ناظم همه می دونستند که یه پای فلانی وسطه.

لازم به گفتنه که این آقا بعدا در دانشگاه  آزاد قبول شد و ادامه تحصیل هم داد. اما تا جایی که من خبر داشتم، وضعیتش در دانشگاه هم تعریفی نداشت. (حالا مگه مثلا خودم چی بودم!)

چند وقت پیش داشتم برنامه یکی از شبکه های تلویزیون رو می دیدم. مجری یه عینک آفتابی مشتی زده بود به چشماش و داشت متنش رو که از بر کرده بود جلوی دوربین بیان می کرد. وقتی داشتم به حرف هاش گوش می کردم، یکدفعه انگار یه چیزی تو گوشم زنگ زد که حامد این صدا چقدر آشناست. (لازم به گفتن نیست که گوش من اونقدر قویه که حتی صدای پشه ای رو که اون طرف اتاق داره بال می زنه رو هم نمی تونه بشنوه).

خلاصه در اثر پیگیری بیشتر اینجانب و دیدن گزارش بعدی این دوست عزیز متوجه شدم که بله گزارش گر مورد نظر همون هم مدرسه ای سال بالایی حاجیتونه.

و با حیرت فراوان دیدم که ایشون داره به چه مهارت و تسلطی کارش رو ادامه می ده و از ظواهر امر پیداست که دوستمون خیلی هم در این کار موفقه.

(من به شخصه براش آرزوی موفقیت می کنم)

اما اون چیزی که باعث شد من این پست رو بنویسم چی بود؟

تو دوران مدرسه اگر  بچه ای درس خون بود، خیلی خوب بود. اگر ساکت هم بود بازم بهتر بود، اگر حرف گوش کن هم بود که دیگه نور علی نور بود. خلاصه تا جایی که من یادمه دانش آموزی رو دانش آموز خوب می دونستند که این ویژگی ها رو داشته باشه.

تذکر این مطلب هم الزامیه که خانواده هم همگام با مدرسه همین چیزها رو از بچه می خواستند و همین ها رو هم تبلیغ می کردند. بنابراین قشر زیادی از بچه ها همین طوری بار می یومدند.

(این مطلبی که می خواهم بیان کنم مطلق نیست ولی قابل تأمله)

اما وقتی وارد جامعه می شی و وقتی با کار و کسب و حتی دنیای واقعی معلمان و اساتید که همین ها رو از ما خواسته اند وارد می شیم، متوجه می شیم که برخورد و عملکرد افراد در جامعه 180 درجه با آموزه های داده شده با ما فرق داره. (حالا اگه 180 درجه نه، دیگه 179.5 درجه که هست!!!)

من در بازار مدتی کار کردم، واقعیت اینه که باید در جامعه یه جورهایی مثل همون بچه تنبل ها باشی (یعنی بهتره یه چیزهایی از اون ها یاد بگیری اگر همش رو دوست نداری). وقتی توی یه جمع هستی (حتی توی همون مدرسه) همه دور کسی جمع می شوند که از همه شلوغ تره و از همه شوخ تره. دلیلش اینه که شوخ بودن و شلوغ بودن و بازیگوش بودن و خیلی  چیزهای دیگه بودن که معلم و ناظم و مادر و پدرها، ما رو از اونها منع می کردند، نه تنها بد نیست، بلکه اساس و پایه یاد گیری ها و کار آفرینی ها و نوآوری های آینده هستند.

براتون به مثال می زنم: حتما تا حالا شده که تو این مستند های تلویزیونی دو تا بچه شیر یا یچه پلنگ و ... ببینید. (اگه نشده دیگه حتما تو خیابون دو تا بچه گربه که دیدی!!) این بچه شیرها بازی می کنند، شوخی می کنند، همدیگر رو گاز می گیرند، با هم دعوا می کنند، با مادرشون بازی می کنند. حتی بار ها دیدم که می رن سر به سر اون آقا شیره می گذارن (البته نا گفته نمونه که بعضی مواقع توسط همون آقا شیره هم خورده می شوند ها).... خلاصه تا جایی که ممکنه بازی و تفریح می کنند، یه جورایی جوونی می کنند. این بازی ها و تفریح ها و جوونی کردن ها به اونها شیوه زندگی کردن رو یاد می ده. که چطوری به دنیا نگاه کنند و چطوری با مشکلات  و سختی های دنیا کنار بیایند و احیانا از پس مشکلات بر بیایند. و این تجربیات کودکی و نوجوانی و جوانی در زندگی آینده اونها بسیار حیاتی است.

حالا نمی دونم چی شده که ما آدم ها حالا که اسم آدم رومون گذاشتن اینقدر متفاوت شدیم؛ هی به بچه هامون می گیم : بچه ساکت باش، بچه شلوغ نکن، بچه ورجه وورجه نکن، بچه این کار رو بکن، اون کار رو نکن و.... خلاصه این رشته سر دراز دارد.

نکات بدست آمده اینکه:

1-هر چند واضح بود که سیستم آموزشی و تربیتی کشور ما ایراد داره (منظورم سیستم آموزشی اسلام نیست ها سوء تفاهم نشه. اگه ما در این باره به اسلام توجه کنیم می فهمیم که کجای کاریم) ولی با این حال روشن تر شد که اوضاع این سیستم بیش از پیش خرابه و اگر بخواهیم رو راست باشیم باید بگیم افتضاحه و باید یه فکری به حالش بکنیم.

2-بسیاری از معیارهایی که ما بزرگ تر ها برای تربیت کودکان و نوجوانان داریم بیشتر برای راحتی و آرامش خودمونه تا برای تعالی و پیشرفت بچه ها.

3-یادمه تو مدرسه که بودیم یکی از معلم ها به این بچه های به اصطلاح تنبل (من که قبول ندارم) می گفت: درس نمی خونید، هیچ اشکالی نداره. مملکت سوپور هم لازم داره دیگه. (کنایه از این که شما بچه تنبل ها در آینده سوپور می شید. ای بدبخت ها ای بیچاره ها و ای ....). ولی راستش رو اگر بخواهید من هیچ کدوم از اون بچه هایی که به قول اساتید و معلمان تنبل بودند رو ندیدم که سوپور بشوند و  حتی خیلی از اونها به جایگاه های خوبی در اجتماع رسیده اند (مثال همین دوست بنده).

4-بعضی از دوستان فکر می کنند اگر یه مطلبی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش بشه عین وحی منزل می مونه و بارها دیدم که افراد برای سندیت دادن به حرف هاشون می گویند به خدا خودم از تلویزیون شنیدم. حال اینکه این تلویزیون رو بسیاری از افراد مانند این رفیق محترم بنده اداره می کنند و سلیقه ها و نظرات شخصی و غیر کارشناسی و خیلی چیزهای دیگه در این تلویزیون تأثیر داره. (هر چند نباید بی انصاف بود و خودم اذعان می کنم که تعداد افراد شایسته در این صدا و سیما کم نیست و از همین جا دست تمام اون زحمت کشان رو می بوسم)

در آخر این نکته رو لازم می دونم یاد آوری کنم که خیلی از این بچه های به اصطلاح تنبل، نه تنها تنبل نیستند، بلکه از بسیاری از بچه های به اصطلاح زرنگ، زرنگ تر هم هستند. ولی این سیستم ارزیابی اشتباه ما (خودمون و سیستم آموزشی مان)، با برچست زدن به این بچه ها بسیاری از اونها رو از چرخه صحیح رشد و تعالی باز می داره. چقدر خوب می شد اگر یه سیستم ارزیابی وجود داشت که افراد رو با توجه به شایستگی هاشون می سنجید و نه با توجه به افکار استاندارد های سخت و خشک از پیش تعیین شده.

این هم برای تمام دوستان زرنگ من:

بسیاری از انسان های موفق در دنیا ساختار شکن بوده اند و اگر از چیزی خوششون نیومده نه تنها باهاش کنار نیودند و تحملش نکردند، بلکه اون جور که خواسته اند تغییر داده اند. (اینه رمز پیشرفت بشر، چون اگر همه بخواهند در اون ساختار های قبلی بمونند ما هیچ پیشرفتی نمی کردیم)

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 18:8  توسط Hamed Sarraf  | 

پروفسور مجید سمیعی جراح معروف مغز و اعصاب دو چیز جالب گفت.

اولیش درباره موفقیت بود و مهمترین دلیل موفقیت در یک کار.

گفت: مهمترین عاملی که باعث شده من اینقدر موفق باشم اینه که به شدت روی کارم تمرکز می کنم. تا حدی که در حین عمل حتی اسامی ابزار های کارمان هم یادم می رود. حتی اسم دستیارم فراموشم می شود. و به جاش تمام تمرکز من در اون نقطه تحت عمل است. چرا که وقتی روی چیزی تمرکز می کنید، مقدار بسیار زیادی خون در اون بخش از بدن مثلا چشم یا مغز شما (بسته به کاری که دارید می کنید) جمع می شود که بتونه فعالیت شما رو پوشش بده.

نکته دوم رو باز هم درباره موفقت گفت، اما درباره علت موفقیت ایرانی ها در عرصه های مختلف علوم.

دکتر سمیعی گفت:  ایرانی ها در تمام عرصه هایی که وارد می شوند حرف اول رو می زنند. دلیل این امر استعداد خدادادی خاصی که خدا به ما داده باشه نیست. خداوند تمام انسان ها رو مشابه هم آفریده و به همه توانایی های یکسانی داده است.

اما دلیل این برتری ایرانی ها و پیشرفت اونها بر می گردد به توع تربیت فرزندانمان.

دکتر سمیعی گفت که من در بسیاری از کشور های دنیا بوده ام و با دانشجویان و نخبگان اونها هم برخورد داشته ام. یک تفاوت فاحش بین نوع تربیت ما ایرانی ها و تربیت دیگر ملل وجود داره و اون اینه که ما از ابتدا فرزندانمان را چند بعدی تربیت می کنیم. در صورتی که در کشور های دیگر معمولا سعی نمیشه که بچه ها و فرزندان و دانشجویان در ابعاد مختلف به صورت موازی فعالیت کنند. بلکه در یک فیلد مشخص کار می کنند و خیلی وسعت دید ندارند.

برای اینکه متوجه بشید چند بعدی بودن ینی چه یه مثال هم می زنم.

جناب دکتر محمود حسابی ویالون، نی، پیانو و چند ساز دیگر رو در حد استادی می نواخته.

قرآن، بوستان و گلستان رو حفظ بوده.

در رشته های مختلف انسانی، پزشکی، مهندسی، علوم پایه و... تسلط داشته.

 

جمع بندی می کنم:

چند بعدی بودن خیلی خوبه و خیلی هم توصیه می شود. اما تمرکز در کارها رو فراموش نکنیم.

هواسمون باشه که این چند بعدی بودن باعث نشه که ما ناخواسته تمرکزمون رو از دست بدهیم.

 

حرف آخر اینکه: گر درخانه کس است........ یک حرف، بس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 16:43  توسط Hamed Sarraf  | 

برای دوستانی که علاقه مند هستند

حل تشریحی آزمون های پارسه رو روی این بلاگ گذاشتم

http://hspieee.blogfa.com/

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 18:15  توسط Hamed Sarraf  | 

 

 به یاد مرحوم زنده یاد خسرو شکیبایی (روحش شاد)

سبز سبزم ریشه دارم

من درختی استوارم

سبز سبز ریشه دارم

در زمستان هم بهارم

شور و شوق شادیم را

از خدایم هدیه دارم

هر چه هستم هر چه باشم

چشمه ام پاکم زلالم

سبد سبد ستاره

از آسمون می باره

بارون داره می باره

بوی تو رو میاره

بیا بیا دوباره

چشام به انتظاره

تو قلب پاک گلدون

بهار خونه داره

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 0:20  توسط Hamed Sarraf  | 

 

گفتن این جمله اصلا برام راحت نیست. می خواستم بگم یکی از دلایلی که همیشه باعث می شد در زندگی موفق باشم. این بود که همیشه یه رقابت کاملا نا سالم بین من و یکی دو نفر بود. حتی شاید بدون اینکه خودشون بدونن. یکی از دستورات اخلاقی که من از بچگی بهش عمل می کردم این بود: ادب از که آموختی .... از بی ادبان.

بنابراین هر جایی که می بینم یکی کار بدی کرد و دیگران هم خوششون نیومد من هم به قولی از اون بی ادب یاد می گیرم که نباید مثلا فلان کار را کرد. من این کار را به خوبی یاد گرفتم و اجراش کردم.... ولی شاید یه جاهایی خوب نفهمیده باشمش.

من کلا به درس خوندم علاقه دارم و داشتم... ولی الان که بر می گردم به عقب و فکر می کنم... می بینم یکی از دلایلی که همیشه خوب درس می خودنم این بود که همیشه یکی تو خونه ما بود که اصلا درسش خوب نبود و به خاطر همین هم خیلی بهش سرکوفت می زدند. (البته الان نمی خواهم درباره صحیح یا غلط بودن این برخوردها صحبت کنم). بنابراین احتمالا یکی از انگیزه های درس خوندن در زندگی من همین درس نخوندن این فرد بود. که باعث می شد من یا برای بالاتر نشان دادن خودم در خونه یا در بسیاری از مواقع برای شاد کردن دل والدینم خوب درس بخونم. که مثلا بگم اصلا ناراحت نباشید حالا که فلانی خوب درس نمی خونه عوضش من دارم می ترکونم و از این حرفها.

ولی امروز که اون فرد دیگه در زندگی من همچین نقشی رو نداره و خوب خیلی از چیزهای دیگه هم اصلا نقش ندارند یه جورایی باید بگم که دچار فقدان انگیزه شدم و اصلا هدفی برای ادامه تحصیل ندارم. و این قضیه خیلی داره آزارم میده. چون وقتی هدفی برای حرکت نداری هر چی هم حرکت کنی احتمالابه هیچ جایی نمیرسی و این خیلی نگران کننده است.

خلاصه حامد این رو نوشتم تا اگر یه روزی برگشتی و این متن ها رو خوندی حواست رو جمع کنی که آیا کارهایی که داری می کنی اصالت داره یا نه به خاطر خیلی چیزهای دیگه و خیلی افراد دیگه داری یه سری کارها رو می کنی.

و البته هر وقت این اشتباهت رو فهمیدی با حداکثر سرعت مسیرت رو اصلاح کنی.

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 18:24  توسط Hamed Sarraf  | 

 توی این بلاگ یک عده از بهترین افرای که در وب تا حالا شناخته ام جمع شده اند و به حرف های بی سر و ته من گوش می کنند. این خیلی عالیه که همه ما می تونیم نظراتمون رو در کمال آزادی با دیگران به اشتراک بگذاریم. این از اون نعمتهاییه که شاید شکرش خیلی سخت باشه....

بگذریم از این حرفهای تکراری .........

چیزی که باعث شده الان یعنی زمانی که خودم اصلا انتظارش رو نداشتم به نوشتن وادار بشم چیز دیگه ایست.

الان که دارم این متن رو می نویسم، خیلی ناراحت هستم و با صدای بلند (البته با هدفون) دارم به موزیکی به اسم Desert Rose گوش می کنم. (همین الان یکی داخل اتاق شد که از بس درس خونده و هواسش به دور و برش نیست اونقدر بدنش بوی عرق گرفته که برای حس کردن این بو اصلا لازم نیست به شما نزدیک بشه و از همون دم در همه چیز کاملا مشهوده). چی داشتم می گفتم؟

آهان برای کسایی که نمی دونن من الان دارم کدوم آهنگ رو گوش می کنم، باید بگم که این آهنگ در فیلم پارتی پخش شد. فیلمی که من استثنائا شخصا برای دیدنش به سینما رفتم و خوب در حالی که انتظار نداشتم در لحظات اوج فیلم این موزیک با بهتزین کیفیت اون روز سینما ساویز کرج پخش شد.

گوش دادن به این آهنگ معمولا خون رو در رگهای من به جوش میاره. نمیدونم چطوری ولی خوب .... اینطوریه دیگه. شاید به خاطر خشمی باشه که در چهره هدیه تهرانی در فیلم وجود داشت. یه جورایی یه شوری رو در من ایجاد می کنه (البته یه شور تقریبا کاذب).

همه اینها رو، با اینکه دلم نمی خواست برای شما دوستان آشنا که زیاد می بینمتون و شما دوستانی که احتمالا هیچ وقت نمی بینمتون بگم، گفتم تا بدونید چقدر ناراحتم.

من در دفتر خاطراتم چیزهای مربوط و نامربوط زیادی یادداشت کردم. چیزهایی که حتی الان که هشت سال و اندی ازشون می گذره روم نمی شه بخونم و باورم نمی شه که من نوشته باشمشون. و چیزهایی وجود داره که الان از خوندنشون خنده ام می گیره و الان برام اصلا اهمیت ندارند (خصوصا عاملی که باعث شد این دفترچه رو تهیه کنم ). چیزهایی هم وجود داره که امروز با خوندنشون شگفت زده می شم و باورم نمیشه که من اینقدر عمیق فکر کرده باشم. (همه شما همین طوری هستید). ولی نوشتن این خاطرات یا هر چیزی که شما اسمش رو می گذارید بهترین اثری که داره اینه که می تونید بعدا برگردید و با خوندنشون خیلی چیزها یاد بگیرید. خصوصا اینکه خودتون رو بشناسید (هممونی که اگر دربارش از ما آزمون بگیریند که چقدر خودتون رو شناختید؟ احتمالا اکثر ما رد می شیم).

اینکه می تونی در یک دفترچه خاطرات اون چیزی که در دلته رو بنویسی، یه حس خوب به آدم میده. این حس که در این دوره سخت زندگی که برای ایجاد ارتباط با دیگران مجبوری در بسیاری از اوقات خودت نباشی یا اینکه در بهترین شرایط بخشی از چیزهایی که اهمیت زیادی برات داره رو مجیوری زیر پا بگذاری (هر چند خود این هم مزایایی داره). در این دوره می تونی با خودت تو دفترچه خاطراتت رو راست باشی ..... خودت باشی و فارغ از خجالت کشیدن های مختلف حرف دلت رو بزنی و به اشتباهاتت اعتراف کنی هرچند خیلی سخت باشه ..................................................................

ولی خوب این نعمت بزرگ ارتباط با دیگران که انسان رو در خیلی از جهات برتری داده .... این محدودیت رو هم داره که نتونی در خیلی از جاها رو راست باشی.

حرف دلم اینه که خیلی وقتها مشکلاتی داری که با اینکه حلش از دست دیگران و دوستان خارج نیست ولی به خاطر خیلی از محدودیت ها و البته تجربه های ناموفق و دردناک قبلی مجبوری درد دلت رو برای خودت نگه داری و تو دل خودت نگه داری و در بسیاری از موارد حتی سنگ صبور هم نداری (خوش به حال اونها که سنگ صبورشون خداست).

اگر یکی از این حالات خوشگل و روحانی گیرتون اومد یاد ما (من وهمه جوونها) هم باشید.

خدایا الان دارم با یک دست تایپ می کنم یه دستم زیر چونمه و یه جورایی مثلا دارم فکر می کنم ولی خودت بهتر میدونی که این قیافه ها دیگه کهنه شده و فایده ای نداره.

هر چی فکر کردم چیزی بهتر از این پیدا نکردم:

وِمِنْهُم مَّن يَقُولُ رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ

 

شکرش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 13:59  توسط Hamed Sarraf  | 

 

    آیا لازمه برای فتح یک کشور به اون کشور لشکرکشی کرد؟

    کره و چین بدون لشکرکشی، خیابون جمهوری ما را فتح کرده اند!!!

    چطور یک ملت چیزی که ممکنه حتی براشون مضر هم باشه رو با آغوش باز می پذیرند؟

    مردم نیازهایی دارند. اگر ما بتونیم نیازهای اونها رو برآورده کنیم، ما رو با آغوش باز خواهند پذیرفت، حتی اگر با اونها دشمنی خونی داشته باشیم. (نمونه ای از این مورد رو می تونید در فروش بالای نوشابه های پپسی در سراسر خاورمیانه ببینید).

    سوال:

    چطور میشه با کمترین زحمت قلب یک انسان رو فتح کرد؟

    جواب این سوال حداقل برای چهار گروه جالبه:

    1-اونهایی که تو فکر ازدواج هستند

    2-اونهایی که به دنبال تفریح سرگرمی در ارتباط با جنس مخالف هستند.

    3-اونهایی که می خواهند خدمات، کالا، تکنولوژی به دیگران ارئه دهند.

    4-اونهایی که خیلی بالاتر از اینها به انسان نگاه می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 18:12  توسط Hamed Sarraf  | 

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

به انتظار دیدنم نشستی

چفت در و به عشق من نبستی

نشستی هی خدا خدا می کنی

اسم منو همش صدا می کنه

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

دل ناگرونم تویی

آروم جونم تویی

دل ناگرونت منم

آروم جونت منم

دل ناگرونم تویی

آروم جونم تویی

دل ناگرونت منم

آروم جونت منم

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

پشت در ننداختی ننه

با خوب و بدم ساختی ننه

سرم رو بگیر تو دامنت

قربون بوی پیرهنت

قربون بوی پیرهنت

و قربون بوی پیرهنت

به انتظار دیدنم نشستی

چفت در و به عشق من نبستی

نشستی هی خدا خدا می کنی

اسم منو همش صدا می کنه

دنیا رو می خواستی برام

عمرت و گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت

نماز بود و عبادت

نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم

عاشق گیست منم

سفید مثل برفه

راس راسی خیلی حرفه

راس راسی خیلی حرفه

 

ترانه : ننه
شعر : مسعود فردمنش
آهنگساز : صادق نوجوكي
آلبوم : بتو مي انديشم
خواننده : معين

+ نوشته شده در  شنبه 25 خرداد1387ساعت 18:58  توسط Hamed Sarraf  | 

 

برای ما آدم ها خیلی وقتها اتفاقات بدی رخ میده که همیشه ازشون فراری هستیم. ولی خوب به هر حال خیلی از اونها برای ما اتفاق می افته.

ما این اتفاقات بد رو به عنوان تحدیدی برای موقعیتمون، تحدیدی برای شهرتمون، یا تحدیدی برای آینده مون در نظر می گیریم.

در عالم به اصلی وجود داره و اون هم اینه که نمی دونم از کجا و چطوری و چه جوری ولی کائنات معمولا بهینه ترین و بهترین ها رو برای خودش انتخاب می کنه. و یه جور اصل تطبیق پذیری وجود داره به عنوان مثال خیلی از حیوانات بودند که سالها قبل در دریا زندگی می کردند ولی حالا در خشکی هستند.

خوب اگر ما خودمون رو یکی از موجودات عالم درنظر بگیریم خیلی از این کائنات جدا نیستیم، پس باید یه جوری اون بهینه شدن یا اون انتخاب برتر برای ما هم رخ بده.. درست نمی گم؛ ولی چرا رخ نمیده؟

واقعیت اینه که رخ میده ولی ما بهش توجه نمی کنیم و ازش فرار می کنیم. یکی از نشانه هاش همین به قول خودمون اتفاقات بد (تحدیدات) توی زندگیه. این تحدید ها اگر از خارج (یعنی بدون تاثیر ما در اونها) ایجاد شده باشند احتمالا همون اتفاق خوبه هستند. چون در ورای هر تحدیدی یه فرصتی وجود داره. کافیه اون فرصت رو پیدا کنیم و اون تحدید رو از سر بگذرونیم. یا اینکه دربسیاری از مواقع ما در روند دست و پنجه نرم کردن با اون تحدید، فرصت های جدیدی برامون آشکار میشه.

ما ایرانی ها یه ضرب المثل داریم که میگه: «هر چه از دوست رسد نیکو است». پس اگر هیچ کدوم از حرف های بالا رو قبول ندارید. حداقل باور کنید که خدا هیچ وقت برای بنده اش بد نمی خواهد.

همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 13:58  توسط Hamed Sarraf  | 

ياد روزى كه به عشق تو گرفتار شدم     از سر خــــويش گذر كرده، سوى يــــار شدم

آرزوى خم گيسوى تو، خم كرد قدم      بـــاز، انگشت نمـــــاى ســـــر بـــــازار شدم

طُرفه روزى كه شبش با تو به پايان بردم      از پــــى حســــرت آن مـــــونس خمّار شدم

با كه گويم كه دل از دورى جانان چه كشيد     طاقت از دست بــرون شد كه چنين زار شدم

يار در ميكده ، بايد سخن دوست شنيد     طــــوطى بــــــاغ چــــــه داند، برِ دلدار شدم

آن طرب را كه ز بيمارى چشمت ديدم     فـــــارغ از كـــوْن و مكان گشتم و بيمار شدم

شعر از پیر جماران

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 20:57  توسط Hamed Sarraf  | 

 

شاید قبلا هم ذکر کرده باشم که به یه سری چیزها خیلی علاقه دارم.

یه نکته ای هست که باید در مورد یک سری از اونها بگم:

وقتی تازه وارد دبیرستان شده بودم (اواخر راهنمایی و اوایل دبیرستان)، تازه بازار موسیقی پاپ گرم شده بود. یعنی اگه راستش رو بخواهید داشت تازه شکوفا می شد. خواننده های مورد علاقه من ، شادمهر و اصفهانی و عصار بودند. خیلی از ساعت هام رو با خوندن و زمزمه کردن آهنگ هاشون گذروندم. اما بین همه اون ها اصفهانی برای من یه چیز دیگه بود. هم متن هاش خوب بود و هم خوندنش و هم صداش . هنوز هم از خیلی از اونها خاطرات خوبی دارم این ماجرا ادامه پیدا کرد. کلی وقت (منظورم حداقل یه سال ) منتظر می موندم تا کاست بعدی بیرون بیاد. این ماجرا ادامه پیدا کرد ولی یه دلخوری تو دل من در حال شکل گرفتن بود. اون هم به دو دلیل: اول اینکه بعضی وقتها کاست بعدی اصلا مثل قبلی نبود. خیلی بدتر بود. دوم اینکه این فرصت در مواقعی حتی به دو سال و گاهی تا 3 سال هم کشید. خوب به نظر شما آدم در طول سه سال چقدر می تونه یه کاست تکراری رو گوش کنه؟

دومین چیزی که بهش به نسبت علاقه داشتم مسابفات فوتبال بود. (داخل پرانتز اینکه من از بچگی دل خوشی از فوتبال نداشتم و فوتبال اصلا جزء تفریحات من به حساب نمی اومد مگر وقتی که دوستان بازی می کردند و اون برحه ای که فوتبالیست ها رو برای بار اول پخش می کرد). اما بد از راهیابی ایران به جام جهانی 98 یه علاقه ی خاصی به فوتبال پیدا کردم و این ماجرا تا جام جهانی کره ادامه پیدا کرد. اونجایی که اونقدر داوری مسابقات بد بود که کره که اصلا لیاقت نداشت بالا اومد و آرژانتین با اون همه تلاش بالا نیومد.

یکی دیگه از مسائلی که من خیلی بهش علاقه داشتم، سرود و تواشیح بود. یه گروه تشکیل داده بودیم عالی. یه استاد هم داشتیم درجه یک و کلی دوست خوب و اونقدر این گروه عالی بود که ظرف دو سال در کشور دو تا رتبه اول کشوری آوردیم. اما خوب اون کسی که برنامه های گروه رو تنظیم کرده بود. که جایگاه استادی ما رو داره (مربی سرود رو نمی گم ها مسئول گروه رو می گم) به خاطر ناراحتی های شخصی و یک سری نا رضایتی ها کل گروه رو منحل کرد و علی موند و حوضش.

تا صبح می تونم براتون مثال بزنم از این جور وقایع. بعدها فهمیدم که بابا این خاصیت این دنیا است. خیلی نمی خواهم بالای منبر برم. ولی بعدا فهمیدم که اینها همه موقت هستند. (این رو خصوصا وقتی فهمیدم که هم بازی و رفیق شفیق دوران کودکیم بعد و بهتره بگم حتی قبل ار ازدواجش پاک ما رو ول کرد و رفت).

خلاصه عادت کردم که تو این دنیا نباید به چیزی عادت کرد. که اگر عادت کنی اون روزی که ازت می گیرندش خیلی دلخور و ناراحت می شی.

من هم از خودم پرسیدم: این چه دنیای مزخرفیه که توش به هیچ چیزی نمیشه دل بست. آخه ما آدم ها نمی دونم چرا و چطوری..... ولی باید به یه چیزی دل ببندیم.

اصلا آیا قراره به چیزی دل ببندیم؟

اگر باید..........

خلاصه این بلاگ من هم شده حکایت اون رفیق شفیق.

یه وقتهایی می یام و جلو جلو پست رو آماده می کنم. یه وقتهایی هم به هر دلیلی (ایندفعه مشغولیت و کمی بی برنامگی) بیش از 15 روز پست نگذاشتم.

اگر خودم جای یکی از شما ها بودم و مطالب این بلاگ و دنبال می کردم. حتما برای نویسنده اش کامنت می گذاشتم که بی وفا، پس ما چی؟؟؟؟

ما که با صبوری تمام این پست های بی سر و ته رو می خونیم و برات نظرات زیبا و کاری می نویسیم. این درست نیست که چون ناراحتی یا خیلی خوشحالی یا سرت شلوغه یا ... ما رو ول کنی و بری دنبال کارت.

با وفا........ما رو اینطوری تنها نگذار.

البته من هم باید بگم که همون قدر که شاید شما به این بلاگ عادت کردید بیش از اون من به شماها عادت کردم.

اشاره به یه نکته دیگه هم خالی از لطف نیست که نت (اینترنت) فضایی رو فراهم کرده که من بی چیز بتونم یه منبر کوچک (به قول داداشم این منبری که می گی چارپایه هم نیست) برای خودم داشته باشم. و یه عده اونقدر لطف داشته باشند که حرف های بی سر و ته من بخونند و عده دیگه هم با نظراتشون من رو شرمنده کنند.

دست حق به همراهتون.

+ نوشته شده در  جمعه 17 خرداد1387ساعت 0:44  توسط Hamed Sarraf  | 

 

من از طریق یکی از دوستانم یه سری CD تهیه کردم، شامل 21 دوره از مقالات کنفرانس بین المللی برق که توسط پژوهشگاه نیرو برگزار می شه. این دوست من این 21 دوره رو از پژوهشگاه به مبلغ 30000 تومان خرید و اومد توی دانشگاه و به بچه ها به مبلغ 5000 فروخت. من هم یکی از مشتریانش بودم. که این ها رو تهیه کردم.

تا حالا هم حداقل به 4 یا 5 نفر از دوستانم به طور مجانی دادم. امشب به یکی از دوستانم گفتم که آره اگه اینها رو می خواهی برام CD بیار برات بریزم.

اولش طرف کلی کف کرد (مثل بقیه) بعد گفت: می دونی چیه هم یه چیزی دارم، یه سری جزوه است. اگر خواستی بگو. من این رو به کس دیگه ای نگفتم. این دوست من بچه خیلی خوبیه. و من هم خیلی دوسش دارم. ولی این بار اول نبود که این برخورد رو می دیدم. این برخورد رو تقریبا از 70 درصد آدم های دور  و بر می بینم.

اطلاعات فاکتور مهمیه توی موفقیت. این رو شاید بیش از همه کسانی که توی کار هستند درک کنند. بعضی وقتها اطلاعات می تونه سرنوشت یه موقعیت شغلی رو عوض کنه.

نظرتون درباره share کردن اطلاعات چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387ساعت 0:9  توسط Hamed Sarraf  | 

 

لطفا به گیرنده های خودتون دست نزنید! اشکال از فرستنده است.

آره آقا جون. اشکال از منه ولی ایندفعه نه گیرنده خرابه، نه فرستنده. نکنه فکر کنید پیش خودتون که نگاه کن حامد جوجه رو اشتباهی خوخه نوشته. نه آقا حق با شماست. منظور همون جوجه است ولی از عمد خوخه نوشته شده!!!!!!!!

آخه چرا؟

خوب برای همین دارم این پست رو می گذارم دیگه.

این داستان خوخه یه داستان خیلی قدیمیه. شاید از اونها که از مد می افتند. ولی نه این طوری نیست.

داستان بر می گرده به کلاس دوم دبستان. معلم عزیزم سرکار خانم شکراللهی، دبیرستان شهید دکتر علی شریعتی، چهارصد دستگاه نازی آباد.

یه روز سر کلاس بودیم و اگر اشتباه نکنم ساعت آخر هم بود. من هم به همراه آقا داداش گلم ردیف اول وسط کلاس نشسته بودم. یه خاطره تاریک تو ذهنم هست ولی اگر اشتباه نکنم یه نفر دیگه هم روی میز بود یعنی سه نفره نشسته بودیم رو نیمکت. آفتاب هم توی آسمون بود و  خانم شکراللهی عزیز و مهربون داشت دیکته می گفت. توی دیکته کلمات متفاوتی وجود داشت. خانم کلمات رو می خوند و ما هم دیکته می کردیم.

تا رسید به کلمه جوجه. خانم شکراللهی با یه صبر و متانت خاصی گفت: جوووووووجههههههه.

من هم نوشتم جوجه.

از اونجایی که ردیف اول بودم و وسط کلاس هم بودم. خانم شکراللهی دقیقا بالای سر من ایستاده بود. یه کم مکس کرد و دوباره با یه تاکید خاصی گفت: جوووووووجههههههه

من هم که کلمه رو نوشته بودم دوباره کلمه نوشته شده رو چک کردم و مطمئن شدم که اشتباه نکردم. آره جوجه.

دوباره خانم شکراللهی با اصرار، بلندتر از قبل گفت: جووووووووووووووووووووجه

من باز هم شک کردم و دوباره کلمه نوشته شده را چک کردم. ولی هیچ اشکالی توش نبود.

حالا دیگه مطمئن شده بودم که یکی از ما سه نفر جوجه رو اشتباه نوشته. حتما پیش خودم هم می گفتم: آخه جوجه هم اشتباه نوشتن داره. خلاصه سرتون رو درد نیارم. این تاکید یکی دو بار دیگه هم ادامه پیدا کرد ولی نمی دونم طرف اشتباهش رو فهمید یا خانم شکراللهی از رو رفت. خلاصه ادامه دیکته رو گفت.

وقتی فرداش ورقه ام رو گرفتم انتظار داشتم که یه بیست کله گنده ، توی برگه ببینم. ولی برعکس نمره ام شده بود 18.

چند روز بعد که مادرم برای دیدن خانم شکراللهی به دبستان اومده بود خانم شکراللهی واقعه رو براش شرح داده بود.

ایشون برای مادرم تعریف کرده بود که من وقتی دیدم حامد به جای جوجه نوشته خوخه خیلی تعجب کردم. برای همین فکر کردم شاید حواسش پرت شده. برای همین چندین و چند بار کلمه جوجه رو تکرار کردم. ولی حامد در کمال تعجب هربار کلمه خوخه را چک می کرد و فکر می کرد که کاملا درست نوشته شده.

جالبه بدونید که من سر امتحان اصلا حواسم نبود که خانم شکر اللهی این همه روی این کلمه تاکید کرده بود. و تمام وقایعی که در بالا گفتم رو ایشون برای مادرم تعریف کرده بود.

من اون امتحان رو شدم 18 ولی اصلاح نشدم که نشدم. جالبه بدونید من همیشه توی جزوه هام جای نقطه ی ج و خ رو جابجا می گذارم. البته شاید بهتر باشه بگم می گذاشتم. تا همین سه چهار سال پیش (سال دوم دانشگاه) هم این مشکل رو داشتم. این اشکال خصوصا در کلمه انتخاب متجلی می شد. بعضی وقتها می نوشتم انتجاب، بعضی وقتها هم می نوشتم انتخواب، یه وقتهایی هم که واقعا شاهکار می زدم و استعداد می ترکوندم و می نوشتم انتجواب.

نمی دونید چه پدری از من در اومد تا این مشکل حل شد.

بگذریم، این همه رو  گفتم و گفتم تا به یه نکته ای اشاره کنم.

تا حالا چندین و چند بار برای من و شما پیش اومده که یکی یه اشتباه رو به ما گوشزد می کنه ولی ما نمی دونم سرمست غروریم یا زیادی اعتماد به نفس داریم یا زیادی خودمون رو قبول داریم یا بالاتر از خودمون کسی رو قبول نداریم یا ...

اصلا ولش کن. فقط خواستم به فرجه برای خودم پیش بیاد شاید الان لازم باشه یه نگاه به دیکته زندگیم بندازم و این بار بیشتر از قبل دقت کنم . حتی به بدیهیات. احتمالا یه جاهایی جوجه زندگیم رو خوخه نوشته باشم. نکنه یه وقت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 23:55  توسط Hamed Sarraf  | 

 

نمی دونم اسم این پست رو چی باید گذاشت. اصلا شاید اسم نیاز نداشته باشه.

یه چند وقتیه که دارم درباره کنکور می نویسم. البته اشتباه نکنید. درباره کنکور تنها نیست. خیلی جوانب مختلفی داره. ولی خوب حق با شماست، تاکیدش روی کنکوره. ولی حتما علتی داره که دارم می نویسمشون

دوستان توی زندگی خیلی وقتها شرایط اون طوری پیش نمیره که ما دلمون می خواسته. مثل کنکور: حالا داستان خودم رو می گم.

من در تمام دوران تحصیل (بجز دانشگاه) بی شک یکی از بچه مثبت ترین دانش آموزان بودم. از اون هایی که هر پدر و مادری و هر استادی دلش بخواهد یکیش رو داشته باشه. درس رو هم به خاطر خودم می خوندم. نه به خاطر پدر و مادر و ... . راستش رو بخواهید من از سال پنجم دبستان می دونستم که می خواهم مهندس برق باشم. بنابراین بی هدف نبودم. و خوب می دونستم کجا می خواهم برم. و از اون بچه های تک بعدی صرف هم نبودم. اهل ورزش (دوچرخه سواری) و دوست بازی و کامپیوتر و موسیقی و سرود و تواشیح و کلاس زبان و حتی کار هم کردم (یه تابستون دست فروشی کردم البته نه بخاطر اجبار) حتی داشتم وارد کار جالب مجری گری هم می شدم( کسی برنامه آب و آیینه رو دیده بود. توی یکی از کلیپ هاش من و داداشم بازی می کردیم. خیلی هم اسرار کردند که به عنوان مجری شروع کنیم به کار ولی بخاطر کنکور ول کردیم). خلاصه خیلی هم تک بعدی نبودم. و از لحاظ ذهنی هم هیچ چیز کم نداشتم (که زیاد هم شاید داشتم).

خلاصه با این وضع تحصیلی خوب (نه عالی) از خودم انتظار داشتم که به دانشگاه سراسری راه پیدا کنم.

سال پیش دانشگاهی رو با استرس های بی حد و اندازه ای شروع کردم (مشکلاتی از قبیل باند بازی مدیر با معلمان پیش دانشگاهی سال پیش تا عوضش نکنن. نداشتن معلم های زبان، ادبیات و معارف تا اواسط آبان ماه و...) این ها رو گفتم تا بدونید که من با چه عوامل نا امید کننده ای دست به گریبان بودم. ولی همه اینها رو کنار گذاشتم و چسبیدم به درس خوندن. الحق هم که تا آخر فروردین خیلی خوب جلو افتادم. (جهت اطلاعتون من و تعدادی از دوستان 11 روز از عید رو در مدرسه با جناب نیرو و دوستانش بودیم و به شدت درس می خوندم). ضمنا اونجا با هومن آشنا شدم. اما دقیقا از اول اردیبهشت ورق کاملا برگشت. تمام عوامل امیدوار کننده من به ادامه راه دو ماهه (که حدود 8 ماهش رو گذرونده بودم) به مسائل نا امید کننده ای تبدیل شد و با اینکه من اصلا وضعم بد نبود و از خیلی دوستام هم بهتر بودم ولی پاک نا امید شدم. و در یک کلام باید بگم که ول کردم.

تا اون موقع برام چنین حالتی پیش نیومده بود. تا اون موقع اینقدر بیچاره (بدون چاره) نبودم. من آدمی بودم که اگر اراده می کردم کاری رو انجام بدهم. اون کار حتما انجام میشد یا اینکه اصلا اراده نمی کردم که اون کار رو انجام بدهم. خلاصه کارم به جایی رسید که منی که در تمام دوران سه سال دبیرستان شعار عقل گرایی رو در زندگیم عملا اجرا می کردم. دچار بی انضباطی و بی برنامگی و ... شدم و هر کاری می کردم فقط بر اساس احساس بود و نه عقل.

دیگه لفطش ندم. کارم به جایی رسید که قبول نشدم در کنکور سراسری رو پذیرفتم و کارهای احمقانه ای کردم (مثلا دو هفته مانده بود به کنکور شروع کردم به خلاصه برداری کردن از تاریخ ادبیات ها برای کنکور سال 82...خیلی احمقانه بود نه؟)

جالبه براتون بگم که بعضی از خصوصیات اخلاقی که تا اون زمان اصلا نداشتم و فقط در یک فرصت دو سه ماهه اون هم به خاطر یه عامل خارجی مثل کنکور دچارش شدم، هنوز در من وجود داره و من به شدت از اونها بدم میاد.

 

خوب نمی دونم که شما کی هستید، دارید این متن رو می خونید. ولی مطمئنم که هر کسی در زندگی در یک زمانی دچار این نوع نا امیدی و بی چارگی میشه (نه به خاطر کنکور) کما اینکه خود من بارها در طول این شش سال دوره کارشناسی با مشکلاتی درگیر شدم که (البته هیچ ربطی به کنکور هم نداشته). یا خود پدر من، مرد 56 ساله وقتی دید که در زندگی به یک سری از برنامه ریزی هاش نرسیده یک دوره بی انگیزگی و افسردگی رو پشت سر گذاشت که هنوز هم کاملا خارج نشده و انگیزه قبل رو هنوز نداره.

برای اینکه موضوع جا بیافته یه مثال از خودم می زنم: سال دوم دانشگاه بودم ترم چهار، تازه درس های تخصصی مون شروع شده بود و من هم که دو ترم پیش رو خوب درس نخونده بودم شورع کردم به خواندن دروس مدار و معادلات که درس های تخصصی بودند. کتاب معادلات آقای نیکوکار رو خوردم. معادله ای نبود که من نتونم حل کنم. شاید نزدیک 500 تا 700 مساله معادلات حل کردم. یه جزوه معادلات نوشتم که هنوز که هنوزه اگر استاد ما اون جزوه رو درس بده کسی زیر 17 نمیشه و ... خلاصه امتحان رو دادم و نمره ام حدود 17 یا 18 می شد. پنج نمره میانترم رو هم کامل گرفته بودم. اما وقتی لیست سبز اومد شده بودم هشت. اعتراض کردم ولی استاد محترم تشریف برده بودند هند برای ادامه تحصیل و خلاصه با عنایات حضرت حق استاد تلفنی دو نمره به همه اضافه کرد و من هم شدم 10. این واقعه یک تاثیر کاملا منفی در ادامه تحصیل من گذاشت. طوری که ....ولش کنید خلاصه خیلی نا امیدم کرد. اما ترم پیش و دو ترم پیش که این موضوع دوباره برام تکرار شد، خیلی راحت باهاش کنار اومدم و هیچ مشکلی هم پیش نیومد. نه انگیزه ام رو از دست دادم و نه واحد افتادم.

حالا چون می دونم که این مشکلات (نه تنها در کنکور) در تمام زندگی جریان داره و منِ نوعی اصلا راهکار مواجهه با اونها رو نمی دونم دوست دارم شما ها رو حداقل با اون چیز هایی که دارم یه کَمکی آشنا کرده باشم.

حالا وقتی بعد از شش سال مجله پیک سنجش رو مطالعه می کردم، متوجه شدم که در دوماه آخر کنکور دچار افسردگی شدم. وهنوز هم تا حدی درگیرش هستم. خوب شاید اگر شما ها اینها رو بدونید، حداقل دیگه کمتر دچار این مشکلات بشید.

خلاصه نگاه نکنید که این مطالب برای کنکوری ها تنظیم شده، خود من دارم سعی می کنم که اون مطالبی رو که به دردم می خوره تو زندگی ازشون بیرون بکشم و تو زندگی پیاده کنم.

شما ها هم ببخشید. که با خوندن این مطالب یاد وقایع نا گواری می افتید.

امسال من باید امتحان کارشناسی ارشد بدهم. بنابراین این مطالب خیلی می تونه به دردم بخوره. فکر نکنید که همش می خواهم از اینها بگذارم

ضمنا دوست دارم فقط حدیث نفس نگفته باشم و یه کمی هم برای دیگران مفیدتر واقع بشم.

القصه اگر اذییت شدید ببخشید.

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت 13:18  توسط Hamed Sarraf  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 0:26  توسط Hamed Sarraf 

 

    سلامت جسمانی: یکی از عوامل مهمی که اکثر دانش آموزان و حتی خانواده ها و مشاوران به آن توجهی نشان نمیدهند، سلامت  جسمی داوطلب است. داوطلب آنقدر خود را درگیر درس و کلاس های آموزشی و تستی کرده است که بخاطر استرس بیش از حد، سلامتی اش را فراموش کرده و فکر می کند که اهمیت دادن به جسم، او را از برنامه اش عقب می اندازد و وقتش را تلف می کند. بسیاری از مشکلات دانش آموزان، از جمله خستگی های زودرس، بی حوصلگی برای درس خواندن، سردرد های مزمن، خستگی چشم ها، ضعف در یادگیری مطالب و ... به دلیل سالم نبودن جسم است. در تنیجه والدین باید در طول سالی که فرزندشان برای کنکور درس می خواند، هر از گاهی او را نزد پزشک برده، سلامت جسمانی اش را ارزیابی کرده و در صورت بروز بیماری، به درمان آن اقدام نمایند.

    این بیماری ها که  در اکثر مواقع ساده هستند، سلامت دانش آموزان دختر را بیشتر تهدید می کنند.

    کم خونی، کم کاری تیروئید، کمبودهای ویتامینی و ضعف چشم، شایع ترین بیماری هایی است که بطور مستقیم بر روند مطالعه و یادگیری تأثیر گذاشته و داوطلب را دچار ناامیدی و اضطراب شدید می کند.

     

    از کنار افسردگی، با آرامش بگذرید

    سلامت روحی و روانی: در این دوره زمانی، تمام مردم دنیا به نوعی بخشی از سلامت روحی و روانی خود را از دست داده اند. تنش های روزانه، استرس ها، درگیری های فکری و هزاران عامل دیگر بر اعصاب انسانها، تأثیرات مخربی می گذارد که آنها را در زمینه های مختلف زندگی دچار مشکل می سازد؛ داوطلبان کنکور هم از این موضوع مستثنی نیستند؛ همین امر باعث می شود که خیلی از دانش آموزان، پس از گذشت مدتی از اجرای برنامه های درسی، خسته و ناامید شوند و یا عده ای از آنها با اولین شکست درسی، انگیزه شان را از دست بدهند. اینکه بخواهیم قبل از شروع به درس خواندن برای کنکور، تمام مشکلات روحی داوطلب را حل کرده و از بین ببریم، نشدنی است؛ اما حضور یک روانپزشک یا روانکاو در کنار داوطلب، می تواند در طول سال از افسرگی های طولانی مدت وی بکاهد.

    از آنجا که کنکور، امروزه به عنوان یک منبع اضطراب زا تلقی می شود و فشارهای روانی که جامعه، خانواده و در کل محیط به داوطلبان کنکور وارد می کند، مانع از این می شود که تمام قوای خود را برای رسیدن به موفقیت به کار گیرد. چقدر خوب است که دانش آموزان برخی از مسائل روحی و روانی از قبیل افسردگی، اضطراب و وسواس را بشناسند تا بتوانند با آنها مقابله کنند؛ زیرا این موارد در صورتی که شدید باشند، مانع عملکرد طبیعی خواهد بود.

    نکته ای که حائز اهمیت است، عدم شناخت افراد جامعه نسبت به این مقوله هاست؛ مثلا شخصی ممکن است پاره ای از علامات افسردگی را داشته باشد، ولی خودش نداند که این نشانه ها، جزئی از بیماری افسردگی محسوب می شوند؛ در این گونه موارد، به اصطلاح می گویند که او نسبت به بیماری اش بصیرت ندارد. انسانی که مشکل خود را نداند، چگونه می تواند آن را اصلاح کند؟!

    افسردگی نشانه های بسیاری دارد؛ در این گفتار علامات بارز این اختلال را بیان می کنیم:

    1)بی ارزشی شخصتی: اولین علامت افسردگی بی ارزشی شخصیتی است؛ بدین صورت که فرد می گوید:«من که ارزشی ندارم». او ممکن است این جمله را به شکل های گوناگونی مطرح کند؛ مثلا بگوید: «میان این همه افرادی که می خواهند در کنکور شرکت کنند، من که اصلا به حساب نمی آیم.» به نظر شما آیا این فرد موفق می شود؟ اگر به هر علتی در گذشته این جمله را به خود گفته اید اشکال ندارد؛ اما از این لحظه به بعد، هرگز چنین جمله ای را به زبان نیاورید.

    2)یأس و ناامیدی: شخص افسرده نسبت به آینده ناامید است. او معتقد است که وضعیت هرگز از این بهتر نخواهد شد؛ در نتیجه هیچ تلاشی نمی کند. از کسی که نسبت به آینده مأیوس است، چگونه می توان انتظار داشت که سخت تلاش کند؟

    3)درماندگی: شخص خود را میان چند راهی ها می بیند و چون قدرت تصمیم گیری ندارد، درمانده می شود و در نتیجه، برای فرار از این شرایط، خود را به بی خیالی زده و نسبت به هر اقدامی بی تفاوت و بی انگیزه می شود.

    دانستن این سه علامت و در نهایت شناختن افسردگی، از آن حیث برای شما لازم است که در طی مسیرتان به سمت قبولی در کنکور، هرگز چنین علائمی در شما ظاهر نشود واگر ظاهر شد، به رفع آن اقدام کنید.

     

    سوخت کافی به مغزتان برسانید

    تغذیه:از دیگر عوامل مؤثر در بحث آمادگی برای کنکور، نوع غذا و برنامه غذایی است. معمولا داوطلب کنکور با یکی از دو مشکل کمبود غذا یا پرخوری روبروست. با توجه به اینکه اصلی ترین ارگان در فرآیندهای تفکر، مطالعه و یادگیری، مغز است و تنها سوخت مغز گلوکز (قند) است، بدیهی است که عدم سوخت رسانی مناسب، فعالیت های مغز را مختل می کند.

    پرخوری: پرخوری در اصل، یک مکانیزم دفاعی در برابر اضطراب است؛ به عنوان مثال: دانش آموز وقتی درحل مسأله ای به مشکل بر می خورد، بدون حس گرسنگی، خود را مشغول خوردن خوراکی ها و غذاهای مختلف می کند؛ زیرا مغز در حالت اضطراب (اضطراب از ناتوانی در حل مسأله) مشکل را پس می زند و فرمان می دهد تا فرد، خود را از آن شرایط و محیط دور سازد؛ به همین دلیل، دانش آموزانی را می بینیم که در میان درس خواندن به سراغ یخچال می روند و بدون اینکه حتی علاقه ای به ماده ای خاص داشته باشند، شروع به  خوردن می کنند و این کار باعث چاقی می شود. توجه کنیم که استفاده از مواد محرک مثل قهوه، نسکافه، کافئین و ... برای جلوگیری از خواب، نه تنها در دراز مدت اثر خود را از دست می دهد، بلکه بدن را دچار خستگی مفرط کرده و نیز باعث کاهش تمرکز، اضطراب و تپش شدید قلب می شود.

    کمبود غذایی: بی اشتهایی عصبی (Anorexia Nervosa) از شایع ترین نوع سوء تغذیه در داوطلبان کنکور است. این اختلال که نتیجه فشار عصبی است، تمایل فرد را به خوردن آنقدر کم می کند که به کمبود ویتامین و کمبود قند منجر می شود. کمبودهای ویتامینی به تدریج داوطلب را با مشکلاتی از قبیل خستگی زودرس یا افت یادگیری مواجه می کند و مانع پیشرفت روند یادگیری می شود. صبحانه، اصلی ترین وعده غذایی روزانه است؛ بنابراین از آن صرفنظر نکنید. مصرف آب میوه، تا حد بسیاری کمبود ویتامین را که خود از عوامل بی اشتهایی است، حبران می کند.

     

    به ذهنتان استراحت بدهید

    خواب و تأثیرات مثبت و منفی آن: یکی از فعالیت های فیزیولوژیکی انسان، خواب است. خواب انسان از سه بخش تشکیل می شود؛ در قسمت اول که حدود 1 ساعت طول می کشد، چشم با سرعت بالایی حرکت می کند و در واقع فرد در حال به خواب رفتن است؛ در قسمت دوم که حدود 5 الی 6 ساعت زمان لازم دارد، قسمت های کنترلی مغز درحالت استراحت قرار می گیرند تا بتوانند با یک تجدید نیرو، بهتر عمل نمایند؛ نتیجه این عمل، افزایش تمرکز، افزایش قدرت مطالعه و یادگیری است؛ در قسمت سوم که حدود 1 ساعت می باشد، دوباره همان حرکات سریع چشم انجام می شود، با این تفاوت که فرد در حال بیدار شدن از خواب است.

    توجه کنیم که این سه بخش، از هم مجزا نیستند و نکته مهم این است که اگر در میان این روند، فرآیند خواب را قطع کنیم، مدت زمانی که در خواب بوده ایم، نه تنها اثری در استراحت بدن ندارد، بلکه باعث از هم گسیختگی ذهنی نیز می شود؛ چرا که در هنگام خواب، کلیه اطلاعات دریافت شده به صورت فایل بندی شده در می آید که می تواند در نظمِ اطلاعات کسب شده و یادآوری آنها بسیار مفید واقع شود. اگر این وقت کافی را به مغز ندهیم و وقفه ای در آن ایجاد کنیم، به ضررمان تمام خواهد شد.

    عده ای از دانش آموزان به دلیل کمبود وقت، کم می خوابند و برخی برای فرار از شرایط، بیش از حد می خوابند. میزان خواب توصیه شده برای هر فرد کنکوری 7 الی 8 ساعت در شبانه روز است؛ به عبارتی 7 ساعت در طول شب و حداکثر نیم ساعت در طول روز.

    توجه کافی به خواب شب، باعث افزایش تمرکز و قدرت یادگیری می شود؛ همین طور خواب کوتاه مدت بعد از ظهر نیز خستگی جسمی و ذهنی را از شما می گیرد. توجه داشته باشیم که خوابهای طولانی مدت در بعد از ظهر باعث کاهش انرژی و بی حوصله می شوند؛ چرا که در این وضعیت، مغز روند کامل خواب را طی نکرده و در نیمه راه استراحت مغز از خواب بیدار می شویم؛ در نتیجه، دچار حالت کسلی و تنبلی می شویم.

    مطمئن باشید با یک برنامه ریزی مناسب و توجه نکردن به استرس های بی جا، با 7 ساعت ونیم خواب در شبانه روز، در طول مدت مطالعه، انرژی کافی خواهید داشت.

    اما یادمان باشد: در خواب هیچ قله ای فتح نمی شود.

     نقل زا نشریه پیک سنجش شماره ۵۷۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 1:23  توسط Hamed Sarraf  | 

 

    بیستر راهکارهای مناسب درباره مدیریت زمان سلیقه ای هستند؛ به همین خاطر، پیشنهاد این است که بجای اینکه خود را در قالب یک برنامه بگنجانید، برای خود برنامه اختصاصی طراحی کنید. اگر با برنامه ها و آزمون های کوتاه مدت و آزمایشی که مؤسسات یا دیگران طرح می کنند، مشکلی ندارید، خیلی بهتر است که از همان ها پیروی کنید؛ اما برای آن دسته از دوستانی که از برنامه های زمان بندی شده توسط دیگران عیب جویی می کنند، باید عرض کنم که خودتان را پیدا کنید و برنامه ای مخصوص خودتان و با توجه به ویژگی های خودتان طراحی کنید؛ براین این منظور مراحل زیر را پیشنهاد می کنیم:

    1-چند دقیقه پشت سر هم می توانید درس بخوانید؟ این نکته خیلی مهمی است که چه مدت بدون اینکه از جایتان بلند شوید و یا حواستان پرت شود، می توانید درس بخوانید؛ این مدت با توجه به افرا مختلف متفاوت است، اما ما مدت زمانی بین 30 تا 60 دقیقه را به شما توصیه می کنیم. و نه 60 تا 90 دقیقه را. معمولا بعد از 30 تا 45 دقیقه درس خواندن، ذهن خسته می شود و یادگیری دیگر صورت نمی گیرد؛ یعنی همانند دقیقه های ابتدایی یاد نمی گیرید؛ پس باید حدود 10 تا 15 دقیقه استراحت کنید تا ذهن شما به حالت اولیه در آید و شاداب شود و سپس درس خواندن را ادامه دهید.

    2-درس های مورد علاقه تان کدامند؟ درس هایی را که دوست دارید مشخص کنید؛ این کار باعث می شود تا در برنامه ریزیِ درسی خوداین درس ها را پشت سر هم قرار ندهید؛ زیرا در این صورت، درس هایی که دوست ندارید هم پشت سر هم قرار می گیرند و احتمالا حوصله خواندن آنها را پیدا نمی کنید.

    3-تفریح و سرگرمی مورد علاقه تان کدامند؟ با مشخص کردن و نوشتن سرگرمی ها و تفیح های مورد علاقه خود، هم خودتان را بیهتر می شناسید و هم متوجه می شوید که آنها چقدر قبل اجرا هستند. به جای تقریح های غیر قابل اجرا از تفرح ها وسرگرمی های مشابه که هزینه کمتری دارند و در سلامت روانی شما اثر مثبتی می گذارند، سود ببرید. در انتخاب سرگرمی ها واقع بین باشید و سعی کنید از چیزهای کم و کوچک هم لذت ببرید.

    این تفرح ها را به شما توصیه می کنیم: پیاده روی یا دویدن در پارک، نرمش در منزل، دیدن فیلم مورد علاقه، گپ زدن با دوستان، دیدن دوستان یا اقوام، بازی شطرنج و خواندن روزنامه و ...

    4-چه درس هایی را باید بخوانید؟ فهرستی از کتاب هایی را که باید بخوانید، تهیه کنید؛ سپس فصل ها یا بخش های کتاب را در جلوی آنها بنویسید. هدف از این کار این است که شما به میزان کاری که باید انجام دهید، آگاهی پیدا کنید. پیشنهاد می کنیم کارهای دیگری را هم که باید انجام دهید، به این فهرست اضافه کنید. این کارها می تواند هر چیزی باشد: مرتب کردن اتاق، درست کردن رادیو خراب، بازدید از اقوام، خرید خانه و ... .

    5-چه درس ها و کارهایی اولویت دارند؟ درس ها و کارهایی وجود دارند که خیلی مهمتر هستند؛ چه این اهمیت را دیگران تعیین کرده باشند و چه ضرورتش توسط خودتان مشخص شده باشد. کنار کارها و یا درس هایی که اولویت دارند، علامت بگذارید، گاهی ممکن است، احساس کنید که همه آنها اولویت دارند و مهم هستند؛ اما باید سعی کنید از بین همه آنها چند تایی را که از همه مهمتر هستند، انتخاب کنید؛ زیرا می خواهیم در برنامه ریزی حواستان به این درس ها یا کارها باشد و زمان و مدت مناسبی را برایشان در نظر بگیرید. می توانید کارها و درس ها را طبق اولویت آنها از 1 تا آخر بترتیب بازنویسی کنید.

    6-چه موقعی از روز بهتر درس می خوانید؟ بعضی از افراد صبح ها بهتر درس می خوانند و عده ای بعد از ظهرها؛ البته دوستانی هم شبها را به روزها ترجیح می دهند. با کمی دقت در مورد خود، می فهمید که چه ساعاتی دقت و تمرکز شما بالاتر است؛ پس باید در برنامه ای که طراحی خواهید کرد، این نکته را در نظر بگیرید؛ همچنین با مشخص شدن این زمان، شما متوجه می شوید که برای کارهای دیگر خود چه زمان هایی را باید اختصاص بدهید.

    حالا شما اطلاعات خوبی را درباره خود و کاری که می خواهید انجام دهید، در دست دارید: مدت زمان مفید درس خواندن، درس های مورد علاقه، تفریح ها و سرگرمی های ممکن، درس هایی که باید خوانده شوند، کارهایی که باید انجام دهید، اولویت کارها و درس ها و زمان مناسببرای درس خواندن و انجام کارهای دیگر.

    حالا باید یک جدول بکشید ودر بالای آن، روزهای هفته یا تاریخ، ساعت و درس یا کار را یادداشت کنید.

    تعیین روزهای درس خواندن:

    زیر قسمت روز، روزهایی را که واقعا می توانید درس بخوانید را بنویسید.

    روزهایی را که نمی توانید در آنها درس بخوانید را به کلی حذف کنید؛ مثلا اگر درس خواندن در روزهای جمعه برایتان سخت است، آن روز را یادداشت نکنید.

    اگر روز یا روزهایی وجود دارند که فکر می کنید خیلی کم، ختی 30 تا 60 دقیقه درس می خوانید، آن روز را یادداشت نمایید؛ زیرا شما باید لحظه ها را شکار کنید!

    اگر برای دو هفته اخیر برنامه ریزی می کنید، بیشتر جلو نروید و برنامه ریزی برای هفته سوم را به زمانی دیگر موکول کنید.

    تعیین ساعت های درس خواندن:

    اگر صبح ها بهتر درس می خوانید، به شما پیشنهاد می کنیم که هرچه می توانید، ساعت شروع به کارتان را زودتر بگذارید؛ مثلا 7.5 یا 8 صبح.

    از ساعتی که می توانید درس خواندن را شروع کنید، ساعت ها را هر 45 یا 30 دقیقه، بر اساس آنچه در بند 1 گفتیم، بنویسید و بین آنها 10 یا 15 دقیقه فاصله بیندازید

    بعد از هر1.5 یا 2 ساعت یک استراحت نیم ساعته بگذارید.

    بهتر ساعت ها را برای هر روز جداگانه بنویسید؛ زیرا شاید یک روز صبح نتوانید درس بخوانید یا بعد از ظهر کار داشته باشید و نتوانید درس خواندن را ادامه دهید.

    در هر روز بیش از توان و تحملتان، برای درس خواندن برنامه ریزی نکنید، چون ممکن است فقط چند روز اول خوب درس بخوانید، ولی بعد خسته شوید. بهتر است از کم شروع کنید و بعد تعداد ساعت های درس خواندن را افزایش دهید.

    انتخاب درس ها و کارها:

    درس های مورد علاقه تان را پشت سر هم قرار ندهید.

    بهتر است در ساعات شروع، درس های سنگین و مفهومی تر را بگذارید؛ زیرا ذهنتان آماده است و خسته نیست.

    درس هایی را که فکر می کنید مدت طولانی تری باید بخوانید یا تمرکز بالایی لازم دارند، می توانید دو تا 30 دقیقه یا 45 دقیقه پشت سر هم قرار دهید.

    برای درسهایی که حجم بیشتری دارند باید ساعات بیشتری بگذارید.

    اگر دروس جدیدی را می خواهید بخوانید، برای یک یا دو هفته بیشتر برنامه ریزی نکنید تا نسبت به دروس جدید و توانایی ذهنی خودتان در هر درس آگاه شوید.

    برای کارایی بیشتر، ساعاتی را برای پاسخگویی به سؤالات اختصاص دهید. (چه سؤالات طرح شده توسط خودتان و چه نمونه سوالات بازاری)

    در هر روز یک یا چند ساعت را خالی بگذارید؛ چون ممکن است یک درس بیش آنچه فکر می کردید، طول بکشد یا کاری پیش بیاید و نتوانید یکی از دروس را بخوانید؛ مثلا اگر 6 تا نیم ساعت، یعنی حدود 3 ساعت، برنامه ریزی کردید، جلوی یک یا دو تای آنها را خالی بگذارید.

    در صورتی که طبق برنامه پیش رفتید و زمان اضافه آوردید، می توانید دروس مورد علاقه تان را بخوانید و یا هر آنچه را که حوصله دارید مطالعه کنید.

    ترجیح این است که در برنامه ریزیتان موفق شوید؛ زیرا در این صورت، انرژی بیشتری برای ادامه دادن خواهید داشت؛ پس کمال گرا نباشید و در ابتدا برای روزی 10 ساعت برنامه ریزی نکنید. اصلا نمی گویم که به خود فشار نیاورید، اما حواستان باشد که فشار زیاد نتیجه عکس میدهد.

    انتخاب تفریح در زنگ های تفریح:

    تفریح های سریع و کوتاه مدت را برای زنگ تفریح های 5 تا 10 دقیقه ای انتخاب کنید.

    تفریح های کوتاه مدت می تواند هر چیزی باشد، حتی نوشیدن چای یا چند قدم راه رفتن.

    تفریح هایی را که وقت و زمان بیشتری می خواهند، بعد از هر 1.5 الی 2 ساعت درس خواندن قرار دهید.

    تفریح هایی را که کلا حال و هوای درس خواندن را از شما می گیرد، بهتر است در انتهای یک روز درس خواندن اجرا شود.

    نکته آخر: یادتان باشد، برنامه ای خوب است که خصوصیات وتوانمندی شما را در نظر بگیرد. اگر به برنامه ای که می ریزید عمل کنید، به این معنی است که توانسته اید برنامه خوبی برای خودتان طراحی کنید.

    اگرچه ما بیشتر درباره برنامه ریزی صحبت کردیم، اما این برنامه با کمی جابجایی برای همه کارها قابل استفاده است. درس خواندن، تنها نمونه ای از برنامه هایی است که ما در زندگی خود می خواهیم اجرا کنیم. معمولا هر یک از ما چندین برنامه داریم و باید همه آنها را با هم پیش ببریم. باز هم تأکید می کنیم که اولین قدم در برنامه ریزی، نوشتن کارها یا برنامه هایی است که می خواهیم انجام دهیم و فهرست کردن کارها بر اساس اولویت است. برای شما اصول را گفتیم یعنی نوشتن، فهرست کردن و بعد طراحی جدول زمان بندی. شاید رعایت این نکات به نظرتان خیلی خشک و کلیشه ای و ناشدنی برسد؛ اما بسیاری از افذاد موفق شبیه به آنچه گفتیم، برنامه ریزی می کنند. شاید نمونه این کار را در وظایف یک منشی شرکت بزرگ دیده باشید؛ چنین افرادی حتی برنامه ورزش و تفریح و تمام ملاقات ها و روابط کاری رئیسشان را یادداشت می کنند و به هر یک زمانی را اختصاص می دهند.

    اگر دوست دارید مدیر خوبی باشید، اول از خودتان شورع کنید، خیلی ساده است و تنها باید تصمیم بگیرید: درس خواندن خود را برای نمونه مدیریت کنید و مطمئن باشید در این کار آنقدر پیشرفت می کنید که ممکن است روزی از شما بخواهند که برای دیگران هم برنامه ریزی کنید؛ برنامه ای اختصاصی و منحصر به فرد.

     نقل از نشریه پیک سنجش شماره ۵۷۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 1:17  توسط Hamed Sarraf  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:50  توسط Hamed Sarraf 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:50  توسط Hamed Sarraf 

 

شکی نیست که اصلی ترین آرزوی کنکوری ها هنگام تحویل سال بر سر سفره هفت سین، قبولی در کنکور بوده است. اما شاید بهتر باشد کمی به مساله جدی تر نگاه کنیم. بعد از عید روزهای باقی مانده تا کنکور دو رقمی می شود و این یعنی شما بیش از دو سوم زمانی را که برای آماده شدن در کنکور داشته اید را پشت سر گذاشته اید و حالا زمان از حساسیت بیشتری برخوردار شده است و ما نیازمند توجه و استفاده بهینه از آن هستیم.

در بین ما ایرانی ها تا دلتان بخواهد، شعرها و ضرب المثل های فراوانی در مدح زمان و وقت آمده است؛ مثلا سعدی می گوید:

وقت گذشته را نتوانی خرید باز          مفروش کاین گهر پاک بی بهاست

و باز در جایی دیگر می فرماید:

مکن عمر، ضایع به افسوس و حبف         که فرصت عزیز است و الوقت ضبف

در قرآن هم خداوند به وقت سوگند یاد می کند: والعصر: سوگند به وقت. شاید ضرب المثل «وقت طلاست» از آشناترین ضرب المثل ها برای هر ایرانی باشد؛ در واقع به نظر می رسد که این ضرب المثل از اولین ضرب المثل هایی باشد که هر فرزند ایرانی آن را در خانواده یا مدرسه فرا می گیرد. همه ما می دانیم که عطشِ داشتن طلا، به قدمت تاریخ شناخته شده بشری است. این ضرب المثل با آوردن صفت طلا در کنار وقت و تعبیر وقت به آن می خواهد قدر و منزلت وقت را نشان دهد. همه ما با شنیدن آن، منظور ضرب المثل را به خوبی متوجه می شویم؛ اما آنچه مورد پرسش است، این است که واقعا ما چقدر در درونی کردن این مسأله موفق بوده ایم؟

به نظر می رسد علی رقم تأکیدات فراوانی که در فرهنگ ما بر عنصر زمان شده است، ما همچنان در این زمینه جدی نیستیم. جدی نگرفتن این امر را براحتی می توان در میزان اتلاف وقتهایی که همه ما در زندگی روزمره با آن آشناییم و اهمال کاری هایی که جزئی از زندگی ما شده اند، بخوبی فهمید. دیر کردن افراد بر سر قرارهای ملاقاتشان، تاخیر در برگزاری جلسه ای که به آن دعوت شده ایم، میزان اتلاف وقت در کارهای اداری، پشت ترافیکهای سنگین ماندن و ... برای همه ما موضوعاتی آشنا هستند.

علل و عوامل زیادی دست به دست هم می دهند که ما نتوانیم آن طور که باید و شاید از وقتمان استفاده کنیم.عوامل زیادی وجود دارند که ما نتوانیم خوش قول باشیم و باز هم علل و عوامل زیادی در کارند که ما را مجبور به اهمال کاری و کار امروز را به فردا انداختن می کنند و در نهایت علل و عوامل فراوانی مانع از این می شوند که ما نتوانیم گفته «وقت طلاست» را آویزه گوشمان کنیم. درست است برای عمل به گفته های گران مایه ای چون وقت «طلاست»، احتیاج به مجموعه ای از عوامل و شرایط مادی است. قطعا در صدر دلیل تراشی های ما برای بسیاری از بدقولی ها و اهمال کاری هایمان، ترافیک سنگین و بعد از آن، خیل اتفاقات پیش بینی نشده ای قرار می گیرد که به ناخواسته در زندگی ما وجود دارند یا بوجود می آیند و دلیل بسیاری از اتلاف وقت ها می شوند؛ اما به نظر می رسد که در کنار این شرایط مادی که خارج از کنترل ما هستند و برای از بین بردنشان کاری از دست ما بر نمی آید و به ظاهر چاره ای جز پذیرش آنها نداریم، عوامل دیگری هم در ضایع کردن این وقت عزیز دخیلند و از آن جمله روحیه ذهنیتی است که ما در برابر آن داریم. ترافیک سنگین شهرها به چنان عذر موجهی در بین ما تبدیل شده است که فراموش می کنیم، این ما بودیم که بدلیل برنامه نداشتن، شب تا دیر وقت مشغول دیدن فلان فیلم بودیم و نتوانستیم صبح به موقع از خواب بیدار شویم. انداختن تقصیر اعمالمان به گردن دیگران و شرایط، از ویژگی های شخصی ما شده است. قبول نشدن ما در کنکور (البته خدای نکرده) می تواند هر علتی داشته باشد جز بی توجهی و بی برنامگی ما؛ چرا که برای قبولی در کنکور، بیش از آنکه به عناصری چون امکانات و توانایی ها و از همه مهمتر به وقت و جدی گرفتن آن و برنامه ریزی در راستای آن تکیه کنیم، به آمال و آرزوهایمان تکیه کرده ایم؛ زیرا همواره فقط به ما گفته شده است که وقت طلاست، اما در زمینه چگونگی استفاده از آن هیچ آموزشی داده نشده است. اسطوره گرایی، داشتن تفکر خطی نسبت به زمان و آینده را تداوم گذشته دانستن، دست به دست هم داده اند که علی رغم تأکیدات صوری بر ارزش وقت، ما در عمل نتوانیم کاری از پیش ببریم.

نباید فراموش کرد که برای موفقیت در مسابقه ای همچون کنکور که برای آن بازه زمانی معینی(یعنی یک سال)، تعیین شده است، بهتر است بیش از اینها زمان را جدی بگیریم. خوب است به این گفته شیللر ایمان بیاوریم که: «زمان برای هیچ کس نه متوقف می شود، نه بر می گردد و نه اضافه می شود.»

همان گونه که روزهای تعطیلات نوروز به سرعت باور نکردنی تمام شدند و دیگر هم بر نمی گردند، بقیه روزهای سال هم به همین منوال خواهند گذشت و نه متوقف می شوند، نه بر می گردند و نه اضافه می شوند.

زمان را میتوان به سه قسمت کلی تقسیم کرد: گذشته، حال و آینده. ما می خواهیم برای موفقیت در امری که در آینده اتفاق می افتد برنامه ریزی کنیم؛ بنابراین گذشته هیچ کمکی به ما نمی تواند بکند؛ چرا که تمام شده و از حیطه تاثیر گذاری ما خارج است؛ پس بهتر است فراموشش کنیم. اگر بخواهیم به گذشته فکر کنیم، عمدتا با دیده حسرت خواهد بود و بجر گرفتن انرژی از ما نقش دیگری ندارد. آینده هم که باز از دست ما خارج است؛ چرا که ما آینده را نمی توانیم پیش بینی کنیم؛ در واقع بهترین راه پیش بینی آینده، خلق آن است و خلق آینده ای دلخواه فقط به یک زمان نیاز دارد و آن زمان حال است. در واقع به نظر می رسد درک و عمل به ضرب المثل «وقت طلاست»، وابسته به درک زمان حال است. تنها کسانی معنی واقعی «وقت طلاست» را درک می کنند که آموخته باشند چگونه در زمان حال زندگی کنند و آموخته باشند که آنها تنها مالک یک زمان هستند و آن زمان حال است. داشتن یک زندگی با کیفیت و آینده ای دلخواه در گرو این نکته است که فقط یک زمان وجود دارد و آن، حال است.

حال که تصمیم گرفتیم در زمان حال زندگی کنیم، دیگر وقت طلاست. مهم نیست که چقدر ترافیک وجود دارد، مهم نیست که عوامل زیادی وجود دارند که باعث اتلاف وقت ما می شوند. ما حتما راحی برای استفاده هر چه بهتر از زمان حالمان پیدا خواهیم کرد؛ چون معتقدیم وقت طلاست؛ پس به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن آن نستیم و حتما با پیش بینی های قبلی یادداشت هایی را به همراه خود داریم که هنگام ترافیک مطالعه و مرور کنیم.

به یاد داشته باشید که برای استفاده بهینه از زمان، هیچ نسخه پیچیده شده و جهان شمولی وجود ندارد. تمام مباحثی که در زمینه مدیریت زمان  گفته می شود، تنها می تواند ما را در چگونگی برنامه ریزی برای استفاده از زمان راهنمایی کنند. شما خودتان باید فرمول موفقیت خودتان را در استفاده بهینه از زمان بیابید.

 

نقل از هفته نامه پیک سنجش 19 فروردین 1387 سال سیزدهم شماره 1 (شماره 569)

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:47  توسط Hamed Sarraf  | 

 

آمادگی در هر آزمونی نیاز به طی مراحل و انجام برخی از کارها دارد. همچنین در دوره قبل از آزمون باید به مواردی بیش توجه کنیم. کنکور که یکی از مهمترین دغدغه های فکری همه ماست نیز تحت تاثیر عوامل متفاوتی است که در زیر به مهمترین آنها اشاره می کنیم:

سلامت جسمانی - سلامت روحی روانی - هدف گذاری، آرزو، تصمیم - تغذیه - خواب و تاثیرهای مثبت و منفی آن - تفریح و فوق برنامه - عواطف و احساسات در کنکور - شناخت تفاوت آموزش و یادگیری - شناخت توانایی ها و ضعف های فردی - تاثیر خانواده و اطرافیان - لذت و عادت در مطالعۀ دروس - سطح اولیه علمی داوطلب - آموزش - تاثیر های مثبت و منفی تست - برنامه ریزی و نحوه اجرای آن - دلایل عدم موفقیت در اجرای برنامه درسی - آزمون - مشاوره و نحوه بهره مندی از آن - خلاصه نویسی - مرور و نحوه انجام آن - تفاوت عملکرد دانش آموز قوی و ضعیف - تکنیک و تاکتیک در کنکور و سایر امتحانات - شرایط حاکم بر جلسه آزمون - تفاوت آزمون سراسری با دانشگاه آزاد - تفاوت شرکت برای بار اول با سایر نوبت ها - تکنیک های موثر در افزایش یادگیری و تقویت حافظه - مقایسه های صحیح و ناصحیح - ریشه های اضطراب و ناامیدی - خرافات و دروغ های رایج در کنکور - تاثیر رقات های سالم و نا سالم - توکل (سرنوشت، قضا و قدر، شانس) و ... در حقیقت این عوامل برای هر شخصی ممکن است با توجه به شرایط محیطی و فردی  متفاوت باشد. اکنون شاید بتوانیم با دانستن تعدد عوامل مؤثر بر کنکور، راحت تر، با آن مواجه شویم.

چند ساعت آموزش می بینیم؟ چند صفحه درس می خوانیم؟ چقدر یاد می گیریم؟

تفاوت آموزش و یادگیری: آموزش عبارت است از مطالب ارائه شده از سوی استاد و معلم؛ درحالی که یادگیری عبارت است از درک و فهم دانش آموز از مطالب. بدیهی است که در پاسخگویی به سوالات کنکور؛ یعنی روز برگزاری آزمون، تنها سلاح دانش آموز یادگیری است نه آموزش او. همگان شاهد بوده اند که دانش آموزانی، علی رغم داشتن آموزش های کامل، نتوانسته اند نتیجه گیری مطلوبی داشته باشند؛ زیرا در آنها عنصر یادگیری شکل نگرفته است؛ از سوی دیگر بارها دیده ایم دانش آموزانی را که با وجود داشتن حداقل امکانات آموزشی، رتبه های خوبی کسب کرده اند،؛ زیرا یادگیری خوبی داشته اند؛ اما دلیل این امر چیست؟ مسیر یادگیری از الگوی زیر تبعیت می کند:

1.5 ساعت: آموزش استاد.

1.5 ساعت: مطالعه داوطلب.

2 ساعت: حل تمرین.

75 دقیقه: آزمون (پرسش و پاسخ).

1 ساعت رفع نواقص و معایب.

1 ساعت: مرور.

نتیجه این روند مطالعه یادگیری کامل بوده که با حل تمرین اضافی به تسلط می انجامد. با دقت در این الگو متوجه خواهیم شد تمام دانش آموزان موفق، با توجه به تفاوت های فردی بر اساس الگویی شبیه این پیش رفته اند. (یک مطلب درسی که از سوی استاد در 1.5 ساعت ارائه می شود، برای یادگیری حداقل به 7-6 ساعت تلاش دانش آموزی نیاز دارد)

 

مشاوره و نحوه بهره مندی از آن: نقش مشاوره در کنکور از دو جهت قابل توجه است: نقش روانی و نقش آموزشی.

با توجه به مسیر آماده سازی کنکور و وجود فراز و نشیب های فراوان روحی-روانی، در اکثر مواقع، حضور یک مشاور باتجربه در کنار داوطلب کنکور وحتی خانواده وی لازم می باشد؛ اوست که می تواند:

1- در هنگام ناامیدی ها از کوچکترین روزنه امید، تلاش دیگری را برای داوطلب به وجود آورد. شخصی که در کشمکش های درس و تست و آزمون قرار دارد، کمتر می تواند در هنگام شکست، انرژی خود را باز یابد و امیدوارانه به تلاش ادامه دهد. مشاور همراه می تواند این انرژی را به وی باز گرداند.

2- در هنگام درگیری و اختلاف سلیقه های بین داوطلب و خانواده، با ایجاد یک تعامل و تفاهم، مسیر را هموار سازد. والدین ممکن است از روی ناآگاهی، فرزندشان را تحت فشارهای متعدد و استرس قرار دهند. مشاور می تواند این مشکلات را حل کند.

3- در هنگام درگیری عاطفی به کمک داوطلب بیاید. کنکوری مسئول، خود را موظف به انجام کامل برنامه می داند، اما می دانیم که به دلایل گوناگونی ممکن است این امر محقق نشود؛ پس دچار دلهره و نگرانی می شودو ممکن است انگیزه اش را از دست بدهد و احساس خستگی شدید روحی کند؛ اما مشاور می تواند در چنین شرایطی با دلگرمی دادن و گوش کردن به حرف های وی، سنگ صبور او بوده و وی را به مسیر برگرداند.

4- از افراط و تفریط داوطلب بکاهد. داوطلب کنکور ممکن است به دلیل عدم شناخت از ضعف ها و قوت های خود؛ در خواندن بعضی دروس زیاده روی و در مطالعه برخی کم کاری کند. یک مشاور تحصیلی با تجربه می تواند با ارائه راهنمایی های مورد نیاز، درس خواندن، تست زدن، تفریح و سایر برنامه های داوطلب را در حد تعادل نگه دارد.

5- با کمک دانش آموز (به خصوص بعد از هر آزمون) به شناخت نواقص و معایب علمی و کاربردی داوطلب کمک کند و سپس نسبت به ارائه راهکار های مناسب در جهت رفع آنها اقدام کند؛ زیرا داوطلب ممکن است به خاطر تصمیم گیری های احساسی، به عنوان مثال، علاقه مندی به درسی خاص یا رقابتی مقطعی، تمام وقت خود رابه آن درس اختصاص دهد. درحالی که مشاور می تواند فرد را بر روی نقاط قوتش متمرکز کرده و مانع حرکت های نادرست آموزشی شود.

به طور کلی مشاور می بایست در شرایط لازم به عنوان یک اهرم فشار، باعث افزایش تلاش مطالعاتی داوطلب گردد. اما یک نکته مهم: مشاوری که خود به درستی مسیر کنکور، شرایط رقابت، نحوه تشکیل سوال های کنکور و ارزیابی نقاط قوت و ضعف داوطلب از نتیجه آزمون ها را نشناسد، به درستی نمی تواند داوطلب را هدایت کند. راه حل های کلیشه ای که در دورۀ خاصی از زمان برای گروهی از دانش آموزان ارائه شده، نه تنها باعث افزایش مهارت نخواهد شد، بلکه چون انتظار یکسانی از افراد مختلف بوجود می آورد، باعث فرو ریختن تصور مثبت یک داوطلب از کمک های یک مشاور می شود و اعتماد وی را از بین می برد. یک مشاور تحصیلی با تجربه برای گروهی از داوطلبان یک برنامه واحد تنظیم نمی کند.

در ضمن: داوطلب نیز بعد از تحقیق و انتخاب یک مشاور مناسب برای خود، دیگر نباید به دنبال سایر افراد باشد. چرا که در این حالت دچار تضاد ظاهری می شود. همین نکته درباره کتاب های تست هم صادق است.

مزایای یک مشاور خوب: مشاور مجرب به شما کمک می کند تا انرژی از دست رفته خود را به دست بیاورید. توانمندی ها و مهارت های پنهان شما را برایتان آشکار می کند. نگاه شما را به زندگی بهبود بخشیده و قابلیت های شما را پرورش می دهد. به شما کمک می کند تا افکار مزاحم و ناراحت کننده را از ذهن خود پاک کرده و افکار مثبت و موفقیت آمیز را جانشین آن کنید. به احساسات و عقاید شما احترام می گذارد و احساسات منفی را از شما دور می کند. امنیت روانی و آرامش ذهنی را به شما باز می گرداند. قدرت دیدن و برجسته کردن توانایی ها، خوبی ها و مثبت ها را در شما تقویت می کند.

توانایی شما در غلبه بر موانع و مشکلات و شروع دوباره را در شما نمایان می کند. راه های تمرکز را به شما یاد می دهد. اعتماد به نفس از دست رفته شما را باز می گرداند. به شما کمک می کند تا بر ضعف های خود غلبه کرده و از آن توانایی و قدرت بسازید. سخنان و درد دل های شما را چون یک راز نزد خود محفوظ می دارد و در نهایت ناامیدی را از روح شما جدا کرده و انگیزۀ دوباره ای به شما می بخشد تا با تمام نیرو به سمت هدف خود گام بردارید.

فکر کن، ایمان داشته باش، شهامت داشته باش

ترس از زجر کشیدن، بدتر از خود زجر کشیدن است. هیچ قلبی وقتی که به دنبال آرزوهایش می رود هرگز زجری نکشیده است؛ چون که هر لحظۀ آن جستجو، لحظۀ ملاقات با خداوند و ابدیت است.

هدف گذاری آرزو، تصمیم:

در اکثر موارد وقتی از داوطلبان کنکور درباره هدفشان می پرسیم، پاسخ می دهند: «هدف ما قبولی در دانشگاه است»؛ در حالی که چنین هدف گذاری در طول مسیر، باعث ایجاد اضطراب و ناامیدی و در نهایت کاهش عملکرد داوطلب می شود. علت این موضوع آن است که هدف امری است که باید قطعیت را در آن مشاهده نمود؛ در حالی که آرزو امری است که قطعیت در آن وجود ندارد. هر انسانی که نتواند به قطعیت موضوعی پی ببرد، نمی تواند در آن استمرار داشته باشد. در واقع ذهن انسان هدفی را که واضح، روشن و با تمام جزئیات قابل تصور باشد را به عنوان مقصد در نظر گرفته و اطلاعات و داده هایش را به منظور نیل به آن هدف تنظیم می کند؛ در حالی که برای آرزو این چنین نیست.

برای مثال می توانیم دو خواسته را با هم مقایسه کنیم: گرفتن مدرک ICDL و سفر به کشور یونان. گرفتن مدرک می تواند یک هدف باشد، چرا که قطعیت دارد؛ کافی است دوره آموزشی را بگذرانیم و در امتحان موفق شویم. قابل دست یابی است؛ در نتیجه ذهن آن را پس نمی زند؛ اما سفر به کشور یونان به دلایل مختلفی امکان دارد که محقق نشود؛ پس یک آرزوست.

بدیهی است که هیچ فردی از سفر نکردن سرخورده و مأیوس نخواهد شد؛ چون که ذهن آن را فطعی و حتمی تصور نکرده است.

بنابراین اگر داوطلب کنکور، هدف خود را قبولی در دانشگاه تعریف کند، با توجه به رقابت فشرده و سخت در کنکور، امکان قبولی، صد در صد نخواهد بود و به طور خودکار این عدم قطعیت باعث می شود که در طول سال، خود را از هدف دور ببیند و پی در پی دچار یأس و کاهش انگیزه گردد؛ به این ترتیب، درست آن است که داوطلب آرزوی خود را قبولی در دانشگاه بداند وهدف خود را تلاش مطالعاتی مستمر تا روز آخر تعریف نماید، که این هدف گذاری به دلیل قابل اجرا بودن، قطعیت خواهد داشت؛ پس می تواند باعث حفظ انگیزه و تلاش شما شود. در حقیقت به نفع داوطلب کنکور است که به جای اینکه خود را موظف به قبولی در دانشگاه بداند، خود را موظف به انجام مستمر و بی وقفه برنامه ریزی هایش بداند؛

پس برای درس خواندن های خود، هدف های کوتاه مدت در نظر بگیرید و همیشه نگاهتان به هدف باشد؛ این هدف به شما نیرو و انگیزه می بخشد و جهت کلی درس خواندن شما را معین می کند؛ چرا که این هدف های کوتاه مدت، مثل اتمام مطلب درسی خاص در طول یک هفته، می توان دقدم به قدم و بدون استرس اضافی، شما را به آرزوهایتان نزدیک و نزدیک تر کند؛ در عین حال که در پایان این زمان تعیین شدۀ کوتاه، احساس شادی و اعتماد به نفسی که از موفق شدن به شما دست می دهد، می تواند نیرویتان را برای ادامه مسیرافزایش دهد؛ آنچه را باید در طول انجام دهید، در یک دفتر یادداشت کوچک بنویسید و یک به یک به انجامم آنها بپردازید.

این هدف گذاری روزانه، در پایان روز باعث می شود که شما با آرامش به خواب بروید و با آسودگی خیال از خواب برخیزید.

 

هدف:

1- اهداف روزمره: این اهداف شامل اختصاص دادن وقت معین برای برنامه ریزی روزمره، مشخص ساختن آخرین فرصت برای هر کار و وقت شناس بودن می باشد.

2- هدف دراز مدت: یکی از روش های مناسب برای در کنترل داشتن چنین اهدافی، آن است که دقیقا مشخص کنید که چه هدفی دارید؛ به عنوان مثال، یک داوطلب کنکور، به طور واضح و روشن باید بداند که در آزمون سراسری از هر درسی حدوداً چند در صد از سوال ها را پاسخ می دهد و رتبه مورد نظرش در چه بازه ای است.

3- اهداف شخصی: تنظیم وقت برای انجام این قبیل کارها بسیار مهم است؛ یعنی ما باید اوقاتی را برای تفریح و استراحت روحی و جسمی اختصاص دهیم، البته داوطلبان کنکور باید طوری برنامه ریزی کنند که سرگرمی و تجدید نیرو لطمه ای به درس خواندنشان نزند.

زندگی شما را چگونگی آرزوهایتان می سازد. آرزوی قبول شدن در رشته های مورد علاقه تان را در سر بپرورانید و مهمتر اینکه، خود را لایق قبول شدن در آن رشته ها بدانید. خوب است بدانیم که: «هنگامی که آرزوی چیزی را داری، سراسر کیهان متحد می شود تا بتوانی این آروز را تحقق ببخشی».

اگر یک روز صبح از خواب بیدار شدی و هیچ مشکلی نداشتی، حتما نبض خود را بگیر چون تو احتمالا مرده ای، چرا که فقط مرده ها هیچ مشکل و مسأله ای ندارند و زنده ها همیشه مسئله ای برای حل کردن دارند؛ اما با این وجود هیچ کس نمی تواند خواسته اش را نادیده بگیرد؛ حتی اگر لحظاتی باور کنید دنیا و دیگران (و همین طور کنکور) از او نیرومندترند، رازش همین است تسلیم نشو!

همه ما بخوبی می دانیم که روزهای کنکور از سخت ترین روزهای زندگی هر داوطلب ورود به دانشگاه است؛ اما این را هم بدانیم که: در جدال بین روزهای سخت و آدم های سخت، در نهایت این آدم های سختکوش هستند که پیروز می شوند؛ نه روزهای سخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 1:46  توسط Hamed Sarraf  | 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:26  توسط Hamed Sarraf 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:24  توسط Hamed Sarraf 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:12  توسط Hamed Sarraf 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 12:8  توسط Hamed Sarraf